تبلیغات
مدرسه ایرانی ها در تاجیکستان - یک دلتنگی و چند دلخوشی...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :اشرف لک
تاریخ:یکشنبه 14 اسفند 1390-05:18 ب.ظ

یک دلتنگی و چند دلخوشی...

دیروز دو تن از دوستان بسیار عزیز ما خاک تاجیکستان را به مقصد مام میهن ایران ترک کردند و رفتند و چقدر در همین تقریبا یک روز که از رفتنشان گذشته ما دلتنگشان شده ایم فقط خدا می داند.این دوستان با ماشین شخصیشان و به اصطلاح زمینی به ایران بازمی گردند ومسیری که برای برگشت انتخاب کرده اند همان مسیری است که تیر ماه امسال با یکدیگر آن را طی کردیم این بار آنها در فصل دیگری یعنی اواخر زمستان و اوایل بهار همان سفر را انجام می دهند و از آنجا که همیشه سفر هم به مکان و هم به زمان بستگی دارد به احتمال بسیار زیاد برایشان تازگی های درخور توجهی خواهد داشت مخصوصا برای کسانی که فرصت ها را برای کسب تجربه های جدید از دست نمی دهند و الحق که این دوستان ما از آن جمله اند.متاسفانه از دیروز صبح حدود ساعت ده که مرز تاجیکستان-ازبکستان را پشت سر گذاشتند تماس تلفنیمان قطع است و اطلاع دقیقی از آنها نداریم فقط آرزو می کنم سفر خوب و خوشی را تا به حال داشته باشند و به سلامتی و بدون دردسر به ایران و بعد از آن به محل سکونتشان برسند.دیروز که از جلوی در خانه شان در اینجا یعنی قفای اپرابالت خیابان بهزاد می گذشتم احساسم این بود که همه آن محله از سکنه خالی شده است و امروز که از صبح بارندگی در اینجا شروع شده آسمان شدیدا با ما همدردی می کند.با این همه دلتنگی که برای دور شدن از دوستانمان دارم چون بعد از حدود شش ماه فردا قرار است به امید خدا بهزاد و احسان پسرانم به اینجا بیایند دلخوش و از شما چه پنهان سرمستم.سر از پا نمی شناسم و لحظه شماری می کنم برای فردا.همچنین در چند روز آینده مهمانان عزیز دیگری از ایران خواهیم داشت که برای رسیدن زمان دیدار آنها نیز بسیار بی تاب و بی قرارم.در این شرایط است که مثل همیشه باید بگم قربون بزرگی خدا برم که وقتی از یک جهت بنده خودشو نگران و مستاصل میبینه راه و مسیر روشن دیگه ای جلوی پاش میذاره که باز دلش به ادامه زندگی و فعالیتهای روزانه خوش بشه.فقط این دلتنگی ها و دلخوشی ها فشار خون مارو تو این سن و سال زیاد بالا و پائین نکنه و دور از جون همه آمبولی و بعدشم انفراکتوس و آخر سر هم ....نباشه شانس اوردیم.

احتمالا با رسیدن بهزاد و احسان تا مدتی اصلا نتونم بیام سروقت کامپیوتر و اینترنت و این حرفا اما سعی می کنم چند تا پست جلو جلو بنویسم و تاریخشونو برای بعد بزنم تا کسی فکر نکنه وبلاگو تعطیلش کردم.

راستی این رو هم بگم که هوا واقعا این جا بهاری شده و همه برفا آب شدن،مخصوصا بارش امروز که هر چی برف بود شست و برد.ظاهرا مردم تاجیکستان اول ماه مارس رو هم اول بهار می دونن.با تغییر زیادی که این چند روز از لحاظ آب و هوائی اینجا داشته فکر کنم زیادم بی ربط نیست ولی در هر صورت بازم شدیدا خودشونو برای رسیدن نوروز آماده می کنن.از رادیو و تلویزیون تاجیکستان که نگو دائم آهنگ و آواز بهاریه در آن به راه است و هر آدم غافل و بی خبری را خبردار می کند که باید با ساز و برگ کامل به استقبال بهار رفت.بعد از یک زمستان خیلی طولانی و سخت واقعا رسیدن فصل گرما لذت زایدالوصفی دارد مثلا خود من تا به این سن که رسیده ام هیچ وقت از گرم شدن هوا اینقدر احساس لذت بخشی که امسال دارم نداشته ام.شکر خدا ملت تاجیکستان که صددرصد سال پر نعمت و برکتی را پیش رو خواهند داشت و این را از رودخانه های خروشان و کوه های سر به فلک کشیده پر برفشان می توان فهمید ان شاءالله برای ملت ما هم خیر و برکت در سال پیش رو افزون شود گرچه از این بابت متاسفانه گمانه زنی های دیگری می شود و این اواخر هم که انواع فشارها و مشکلات را پشت سرگذاشتن ولی خدا را چه دیدید شاید سال جدید به از آن شود که بود...

این احساس های مرکب غم و شادی که امروز دچارش شده بودم مرا به یاد شعری از فریدون مشیری به نام"خوش به حال غنچه های نیمه باز"انداخت.شخص فریدون مشیری در رابطه با شرایط و حال و هوای خودش زمانی که این شعر بسیار زیبا را سروده می گوید،گفته:

"ده-دوازده روز به نوروز مانده،شبی تا صبح باران بارید و بامدادن،آفتابی درخشان،آخرین روزهای زمستان را جشن و نخستین نشانه های فرارسیدن فروردین را بشارت داد.دو کبوتر سفید داشتم که در هوای صبح،با نشاط هر چه تمام می پریدند و چند گلدان میخک،که دانه های باران،بر برگ هایشان نور آفتاب را منعکس می کرد.همه چیز در حال شکفتن بود و من بی اختیار آنچه می دیدم،می چشیدم و حس می کردم روی کاغذ آوردم:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،

آسمانِ آبی و ابر سپید،

برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رفص باد،

نغمۀ شوق پرستوهای شاد

خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار

خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب

خوش به‌حالِ آفتاب"

 

مشیری در ادامه می گوید:

"طبیعت، مژده فرا رسیدن نوروز و بهار را می‌دهد و باید به پیشواز نوروز رفت و در حد مقدور، مثل طبیعت نو نوار شد، اما . . .

اما یاد میلیون‌ها نفر که این نو نواری برایشان آرزویی است و با یاد محرومیت‌ها و غم‌های دیگر و بلافاصله با یاد این راز جاودانه هستی که باید «با دل خونین لب خندان آورد» و در عین تنگدستی باید «در عیش کوشید و مستی» و اینکه بالاخره، با همه بی‌نصیبی‌ها باید پا به پای نوروز شادی را دریافت و لحظه‌ها را رنگین کرد، نوشتم:

ای دلِ من گرچه در این روزگار

جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام

بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام

نُقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ایران اسلامی
شنبه 20 اسفند 1390 06:06 ب.ظ
سلام.وبلاگ خوبی دارید.اگر مایل به تبادل لینك هستید،وبلاگ من رو با نام"سلام ایران" لینك كنید؛سپس اطلاع بدید تا شما رو لینك كنم.موفق باشید.
یک زن
شنبه 20 اسفند 1390 11:36 ق.ظ
قویترین آدم جهان اونی نیست که 250 کیلو رو یه ضرب بزنه.
قویترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردیها،مزاحمتها،زورگویی و ترس،هنوز تو این جامعه درس میخونه،کار میکنه،اعتماد میکنه،مادر میشه و به بچه اش یاد میده انسان باشه.
زنده باشی قهرمان!
8 مارس روز زن بر زنان سبز میهنم مبارک...
حمید
چهارشنبه 17 اسفند 1390 11:07 ق.ظ
سلام.مطلب بسیارخوب ودلنشینی بود.امیدوارم شما هم از غربت رهایی یابید.تشکربسیاراز مهمان نوازیتان.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.